محمد ميرك بن مسعود حسينى منشى

61

رياض الفردوس خانى ( فارسى )

بنايى مشحون به صنوف صناعات هندسى و اشكال اقليدسى در عرصهء روزگار نديده و نظير آن نشنيده ، پنجاه ديگر گرمابه را نيز ابداع فرموده تمام كرد . چون خاطر جم از امور مسطوره فراغت يافت روز نو ، روزى كه جمشيد خورشيد بر اورنگ مينارنگ سپهر تكيه داد و نسيم عنبر شميم فروردين را به غاليه بيزى باغ و راغ فرستاد جمشيد بر تخت به عادت معهود جلوس نموده امر فرمود تا عفاريت ، تخت « 1 » را بر روى هوا بلند كرده بر هر طرف سيّار گردانيدند . ابليس ملعون به صورت پرى نزد جمشيد آمده گفت : تو خداى آسمانى و به جهت نظام امور عالم سفلى مدتى است كه ترك عالم علوى كرده و بنا بر وفور مشاغل و كثرت شواغل از خاطرت محو و منسى گشته . اكنون وقتى است كه نظر التفات بر حال ملائكهء آسمان انداخته به وطن اصلى رجوع نمايى . هر چند جمشيد از اباطيل اقاويل وى ابا نمود ابليس در مبالغه افزوده گفت تو مىدانى كه انسان از نظر [ 18 ب ] پنهان نتواند شد . اينك من غايب مىشوم و باز حاضر مىگردم ، و چنان كرده بعد از لمحه [ اى ] حاضر گشت . از آن جا كه دواعى نفسانيت را با ديو فريبنده ربطى عارض مىشود جمشيد از راه منحرف گشته خلايق را گفت چنين و چنان كرده مرگ از شما برداشته‌ام ، بايد كه مرا سجود نمائيد . بعضى « 2 » سجدهء او كرده برخى ابا نمودند . جز از من كه برداشت مرگ از كسى * دگر بر زمين شاه باشد بسى منى « 3 » كرد آن شاه يزدان شناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس چو پيچيد سر از ره بخردى * ازو دور شد فرّه ايزدى چون جمشيد كفران نعم الهى ورزيد هيبت و شكوه وى از نظرها دور گرديد و ز هر سرى سخنى به هم رسيد . از جمله مردى بود از نسل فرس بن طهمورث [ كه ] وى را مرداس تازى مىگفتند و بزرگ تازيان بود پسرى داشت كه در عهد حيات پدر ده هزار اسپ از خاصهء مال خود داشت . وى را به اين جهت بيوراسپ مىگفتند چرا كه « بيور » به لغت پهلوى ده هزار را گويند .

--> ( 1 ) . اصل : سخت . ( 2 ) . اصل : بعض . ( 3 ) . اصل : مهر .